تبليغاتX
<-BlogTitle->

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

    ـتش به خانه ی وحی
بر حریم عقل کل دیوانه ای زد آتشی/کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته

خیمه گاه کربلا را آتش از اینجا زدند  / شد ز داغ محسن آخر کام اصغر، سوخته

آن چه در منابع تاریخی اهل سنت آمده این است که خلیفه ی دوم با همراهی چند نفر به در خانه ی امیرالمومنین می آید و فریاد می زند:ای اهل خانه! برای بیعت با خلیفه ی خدا بیرون بیایید، اگر نه خانه را با اهلش به آتش می کشم.

آیا همین جمله سند مظلومیت خانواده ی پیامبر نیست؟فاعتبروا یا اولی الابصار!!

 

نويسنده:پوپک |  پنجشنبه 1388/03/07
موضوع: | لينک ثابت |

   
امروز،اول بهار است و نوروز. اما به قول شاعر:

بهار مردمان عید و است و نوروز/ بهار عاشقان دیدار یار است.

چند رباعی از آقای ایرج زبردست مناسب این ایام تقدیم می کنم:

امروز بیا ترانه خوانی بکنیم/با سبزه و آب هم زبانی بکنیم
عید است و غبار غم گرفته است دلم/ای اشک بیا خانه تکانی بکنیم

آیینه ی روزگار لبخند خداست/آرامش سبزه زار لبخند خداست
از عطر نگاه باغ ها دانستم/ نام دگر بهار لبخند خداست

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد/در پاکت گل گذاشتم دادم باد
:ای علت سبز خاک، هر جا هستی/هر روز تو، روز دوستت دارم باد.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/12/30
موضوع: | لينک ثابت |

    مرد درد
تقدیم به شاعر دردمند؛مرحوم قیصرامین پور:
از درد گفته است،
مردی که خفته است؛
مردی که غصه های درونش نهفته است.
مردی که درد را، تا آخرین سلام،
از کوچه های آبی ذهنش نشسته است.
از درد گفته است،
از درد مردمی که چروک لباسشان،
از مردمی که رنگ سر آستینشان،
جز درد هیچ نیست.
او از لبش تراوش خون است و هیچ نیست.
مضمون پاره های دلش را شنیده ای؟
چیزی به جز الف و لام و میم نیست.
او گرچه رفته است،
دردش ولی به جاست،
ای همره عزیز،
وقت من و شماست.
مرد درد

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1387/08/28
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(6)
یاد آن روزها به خیر،

به محضی که اسم عزیزش رو می شنیدم دلم می لرزید، اشک تو چشام حلقه می زد و موهام سیخ می شد. حالی بهتر از اون لحظه سراغ نداشتم. دونه دونه قطره های زلال و شفاف اشک زنگار دلم رو خیلی راحت می شست و با خودش می برد. می شدم مثل آینه. اون وقت دلم می خواست پرواز کنم، دل تو دلم نبود، واقعا تو پوستم نمی گنجیدم، مثل بچه هایی که از خوشحالی بالا و پایین می پرن و لُکّه می دون دلم می خواست همین جوری بدوم. حیف.

 یادش به خیر، سال های پیش وقتی ماه شعبان می اومد حال و هوامون یه جور دیگه ای بود. هوای دیگه ای رو تنفس می کردیم، احساس زنده بودن داشتیم. ولی حالا چی؟ حالا دیگه خیلی گرفتاریم، وقت نداریم به اون موقع فکر کنیم. همیشه دیرمون شده، همیشه از کارامون عقبیم، به همه می گیم: وقتمون خیلی بی برکت شده. هر چی می دویم کارمون به جایی نمی رسه. اما فکر نمی کنیم شاید یه وقتایی مسیر رو اشتباهی می دویم. می دویم و خسته می شیم و به نتیجه نمی رسیم. تازه اعصاب خوردی و خستگی روحی هم به کوله بارمون اضاف شده. نمی دونم کجای کارمون لنگ می زنه، ولی هر چی باشه، ما باید از نو شروع کنیم، باید قلبمون رو صاف کنیم، پنجره های دلمون رو به سمت دریا باز کنیم، منتظر باشیم که قایقی از اون دور دورا بیاد خبری برامون بیاره، خبر خوش؛ مثلا  این جوری بگه:

 دوره ی غم سر رسید / غصه به آخر رسید

لبهاتونو وا کنین / سکوت و رسوا کنین

قند تو دلا آب شده / پرستو بی تاب شده

بهار اومد دوباره / این دفعه موندگاره

اشک شادی بریزید / غم ها رو دور بریزید

چشماتونو نبندین / با غنچه ها بخندین

دنیا شده پر از گل / نرگس و یاس و سنبل

لطف خدا می باره / شادی اومد دوباره

خدا عجب صبری داشت / شیطونو بر نمی داشت

حق بر باطل پیروز شد / تاریکی رفت و روز شد.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/04/21
موضوع: | لينک ثابت |

    گلی شکفت
در باغ سرو و سیب،

پیکی ز ره رسید،

بوی خدا دمید،

بلبل به خنده گفت:

آری گلی شکفت.

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1387/04/05
موضوع: | لينک ثابت |

   
با کدام واژه،

کدامین کلمه،

از تو بگویم.

ای مهر مدام،

روشن تر از آفتاب،

صبورتر از مهتاب،

زلال تر از شبنم،

دوستت دارم.

مانده ام چه صدایت کنم،

مهربان؟

غمخوار؟

عزیز دل؟

...

نه، عطشم را نمی نشاند.

واژه ای می خواهم که...،

به گوش دلم خواندند :

مادر

 

نويسنده:پوپک |  دوشنبه 1387/04/03
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(5)
نسیم دلکش از گیسو نیامد/ خبر از آن گل خوشبو نیامد

دو چشمانم به در تا جمعه آید / ولیکن جمعه آمد او نیامد

غروب جمعه،آری غروب.

غروب دیگری در راه است و زمین نظیر این غروب دلگیر را فراوان دیده است. جریحه دار تر از آن است که بتوان گفت.

خدا سینه ی مجروحت را به نور خود شفا دهد.

کاش آرامش به تو باز گردد که ما را نیز به صبر و سکون برسانی. خدا دل غمدیده ات را به اشاره ای کوتاه درمان کند تا اندوه سالیان را به یک بار به باد فراموشی بسپاری.

چقدر تاریکی، ای زمین! چه دلگیری، ای زمین!

آن گاه که بر روی تو راه می روم، غمی بر غم هایم افزوده می شود.

دلم می گیرد. دوست داشتم که بال و پری مرا از تو دور می ساخت و به اوج آبی ها

می رساند.

ای زمین! اگر دریاها و رودخانه ها را نداشتی تا جگر تفتیده ات را اندکی حرارت بزداید،

چه می کردی؟ خدا را شکر که من جای تو نیستم. من هرگز طاقت این همه سیاهی و تباهی را نداشتم. عجب صبری داری. ولی ای کاش نداشتی؛ کاش این صبرت را خالقت از تو بگیرد تا تمام رنج و غصه ها به پایان آید و روزگار تازه ای تجربه کنی.

آیا می شود؟

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/03/31
موضوع: | لينک ثابت |

    سخن حق
ابن ابی احدید در جلد ۱۶ صفحه ی ۲۸۴ می گوید:

از علی بن فارقی، مدرس و استاد مدرسه ی غربیّه در شهر بغداد پرسیدم:

آیا فاطمه در دعوی خویش در ماجرای فدک صادق بود؟

علی بن فارقی پاسخ داد:آری.

گفتم: پس چگونه است که ابوبکر فدک را پس نداد در حالی که می دانست او راستگو می باشد؟

استاد لبخندی زد و سخن لطیفی گفت:

اگر آن روز ابوبکر به محض ادعای فاطمه، سلام الله علیها، فدک را مسترد می ساخت (و به راستگویی وی اعتراف می کرد)، فاطمه فردا روزی می آمد و خلافت همسرش را مطرح می کرد و ابوبکر را از مقامش دور می ساخت و ابوبکر نیز در عدم قبول گفتار او عذر و بهانه ای نداشت، زیرا خودش از قبل،به صداقت آن بانو اعتراف کرده و بدون گواه و بیّنه، اداعای وی را پذیرفته بود.

(برگرفته از کتاب عبور از تاریکی، گردآوری علی لباف)

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/03/17
موضوع: | لينک ثابت |

   
این سروده ی بسیار زیبا را یکی از دوستان برایم ارسال کرد:

شاید آن روز که سهراب نوشت:

(تا شقایق هست زندگی باید کرد)،

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت؛

باید این طور نوشت:

هر گلی هم باشد،

چه شقایق چه گل پیچک و یاس،

تا نیاید مهدی،

زندگی دشوار است... .

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/02/27
موضوع: | لينک ثابت |

   
این یعنی یک سروده ی سپید است!

سپیدِ سپید،

مثل برف،

همان بی وزن همیشگی،

که تنها ، جاذبه اش، به سمت دایره می کشاند.

****

آزاد و رها،

عاشق و سرگردان،

که خودش هم نمی داند به کجا کشیده می شود.

****

هر چه باشد پیام آور است،

از بالا می آید، از ماورا،

به نوایش دل بسپاریم،

شاید ما هم سپید شدیم.

****

او پر از احساس است،

پر از شکوفه ی سیب،

او مادر رنگین کمان است،

او همان لطافت ابر است.

****

او همیشه یکدست است،

یکدستی هدیه می آورد،

و رنگ یکدستی می پاشد:

همان سپیدِ سپید.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/02/13
موضوع: | لينک ثابت |

   
این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟

آری عزیز دل یک روز هم دور به ما می رسد و (چه شیرین و چه تلخ) باید لبیک گفت و رفت. یک بار دیگر بخوانیم: تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟ اما معلوم نیست دیگر کسی وقت داشته باشد تا بر گور خسته ای بیاید و فاتحه ای بخواند. پس خود به فکر خود باش.

راستی چه قدر زود می گذرد. یک روز دل به این و آن می بندی و روز دیگر دل از این وآن می کنی. این وآن همان زمینیان اند. چه خوب است دل بستن به آسمانیان که مهرشان هیچ گاه از دل نمی رود. همین

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1387/01/30
موضوع: | لينک ثابت |

   
Madina

تسلیت باد عروج رسول رحمت و رأفت.

 از امروز مصایب بانوی گرامی اسلام شروع خواهد شد. بر نارفیقان شرم باد.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/12/17
موضوع: | لينک ثابت |

   
Ashura 5

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی  نیزه  سرگردانی  عشق!

 

نويسنده:پوپک |  شنبه 1386/10/29
موضوع: | لينک ثابت |

   
Ashura 6

نام جان بخش تو چون بر دهنم می آید/ عطر فردوس برین از سخنم می آید

زمزم اشک ز چشم تر من می جوشد / نام شیرین تو چون بر دهنم می آید

گر پس از مرگ ببویند مرا در دل خاک/ نکهت مهر حسین از کفنم می آید

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/10/26
موضوع: | لينک ثابت |

   
گریه‌ های بارانی  چاپ   ارسال

gorbate_entezar.jpg

بگـذار گريـه‌های تـو بارانی‌ام كند
امواج غصـه‌های تـو طوفانی‌ام كند

بگذار چشم‌های من از وحشت نگاه
باز از سرای محنت تو، فانی‌ام كند

بگذار اشك‌های تـو آرام و بی‌صدا
در قلب من بميرد و قربانی‌ام كند

بگذار دست عاشـق خـود را برابرم
آن‌گونه مهربان كه چراغانی‌ام كند

بگذار بعد مـردن مـن دست‌های تـو
يك مشت از صدای تو ارزانی‌ام كند

شايد هزار بار شكستم، تو اما نيامدی
بگـذار گريـه‌هـای تـو بـارانی‌ام كند


حسان امینی

 

نويسنده:پوپک |  پنجشنبه 1386/09/29
موضوع: | لينک ثابت |

    حُسن ختام
کم  کم  غروب  ماه  خدا  دیده  می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

در  این  بهار  رحمت  و  غفران   و  مغفرت

خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود

 

نويسنده:پوپک |  پنجشنبه 1386/07/19
موضوع: | لينک ثابت |

   
ظرف حقیر دنیا،

هرگز توانست،Ashura 38

روح بزرگش را،

در خود جای دهد.

او آمد تا واژه ی مرد را،

برای همگان تفسیر کند.

در شگفتم ازین عبارت،

عبارت نه، کتاب:

علی مع الحق و الحق مع علی

چه آمدنی

چه ماندنی

و چه رفتنی.

 

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/07/11
موضوع: | لينک ثابت |

   

 فرا رسیدن ماه رمضان مبارک

از همه التماس دعا دارم

 

نويسنده:پوپک |  دوشنبه 1386/06/26
موضوع: | لينک ثابت |

   
 

سواد دیده ی غم دیده ام به اشک مشوی        که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/06/21
موضوع: | لينک ثابت |

    خدا کند که بیایی

     چه‌قدر منتظرم من، خدا کند که بیایی                نشسته پشت درم من، خدا کند که بیایی

از آن درخت شکسته، از آن پرنده‌ی خسته            هنوزخسته ترم من خدا کند که بیایی

     همیشه در سفری تو، بهار و برگ و بری تو        درخت بی ثمرم من، خدا کند تو بیایی

     غریب مانده‌ام این‌جا، غریب مثل پرستو            شکسته بال و پرم من، خدا کند تو بیایی

     شب است و ماه تویی تو، نشان راه تویی تو       ببین که در به درم من،خدا کند که بیایی

 محمد رضا احمدی فر  

 

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1386/05/23
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(4)

مولای خوب غزل های من سلام.
سلامی دوباره به آن یار در پرده، به آن همراه غایب از دیده. مولای جمعه‌ها و آقای لحظه‌ها. او که داد غم تنهایی خویش را به نزدش می‌بریم و عرضه می‌داریم:
« دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی»
مولاجان! غروبی دیگر از راه رسید و ما هم‌چنان انگشت حسرت به دندان واماندیم. غروب جمعه و دلتنگی‌هایش، غروب جمعه و بی‌قراری‌هایش و این دل خونی‌ها تنها از آن ما نیست. دیدگان شفق نیز از فراقت به خون می‌نشیند. و به یقین:« مانده که بیند مگر لاله‌ی حمرای تو»
آقاجان! دنیای بی تو با تمام وسعتش زندانی بیش نیست؛ با تمام به اصطلاح آزادیش اسارتی بیش نیست و با تمام آسایشش جنگ و جدالی بیش نیست. ما، اسیران کره‌ی خاکی، دیگر فراموشمان شده است که روزگار شادی‌ها نیز خواهد آمد. آن چنان به خود مشغولیم که از تو دور مانده‌ایم و این درد بزرگ را مرهمی باید. و چه درمانی بهتر از طلوع خورشید جمالت. ابر غیبت را کنار بزن. گرمای وجودت را به جان افسرده‌ی زمینیان بتابان و بیا

«بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد/ زبس که خون دل از چشم انتظار چکید»

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/05/12
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی (3)

خدای خوب و مهربان سلام؛ باز جمعه و باز عصر جمعه .
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری/ به آب دیده ی خونین نوشته صورت حال
کویر تفتیده ی جان ها را بارانی باید تا خرم و خندان کند .
تک درخت امید این صحرای خشک و خاموش به امید بهاری هم چنان خزان زده

ایستاده است .
نوری لازم است تا کوچه ی تاریک و بلند انتظار را روشن کند
.
و لبخندی که قلب افسرده ی زمین را گرم سازد
.
پس همتی باید طلبید، کاری باید کرد
.
دعایی، مناجاتی، التماسی و
 ...
برخیز که نشستن روا نیست .
دست هایت را هم چون پلی به آسمان باز کن؛ ابر چشمانت را کمی بیفشار .
مروارید سرشکت را دانه دانه نثار راهش کن
.
به این امید که غبار راهش را بنشاند و چشمان خسته ات را به نور ظهورش بینا کند
.
برخیز؛ برخیز که نشستن روا نیست
.
برخیز که برای آمدنش هنوز هم دیر است.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/04/08
موضوع: | لينک ثابت |

    دیکته

این نوشته ی زیبا رو یکی از دوستانم نوشته، بخونید و دعا یادتون نره.

 

دیکته

 

گفت: بنویس، پسرکم: بابا آب داد.

 

و من نوشتم:   

بابا آب داد.

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1386/04/05 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    کوچه ی انتظار

 کوچه‌های انتظار،

 سرد و ساکت و خموش،

 یا که گرم و پرحرارت است؟

 با وجود نور ماه تو،

 با حضور مهر بی‌کران تو،

 گرم و پرحرارت است.

 بی تو ای تمام هستی فلک،

 لحظه‌های عمرمان چه بی‌نشاط،

 آسمان قلبمان چه بی‌ستاره است.

 سرد و ساکت و خموش،

 کوچه‌های انتظار!

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/03/18
موضوع: | لينک ثابت |

    چشم اندازی از دور دست

     چشمم به حیاط بود و گوشم به استادم؛ کودکم در حیاط مشغول بازی بود و نگران بودم مبادا اتفاقی برایش بیفتد،استادم هم بحث معاد را دنبال می‌کرد؛ مطلبی شیرین و خوف‌انگیزبود.

 

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1386/03/15 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

   

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هرکس که در او محبت زهرا نیست

علامه اگر هست سلامش نکنید

 

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/03/09
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی (2)
بیا باران اسیر خشک سالم   اسیر غصه و رنج و ملالم
تمام جمعه هایم شنبه شد آه  می آیی کی سوار سبز شالم؟
آری دوستان! باز هم جمعه و باز عصر جمعه.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

نويسنده:پوپک |  شنبه 1386/02/22 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(1)

باز هم غروب جمعه و هنگام دل تنگی. این جمعه هم گذشت؛ جمعه ای از هزاران جمعه ی خدا و معلوم نیست که چند جمعه ی دیگر پیش روی ماست.

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/02/14 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    حضور غیبت

خدا كند كه بشكند شبي دلم به پاي تو

و كاش چاه مي‌شدم كه بشنوم صداي تو

تو اوج خوب بودني، تو حالت سرودني

به آسمان رسيده‌اي، كجاست انتهاي تو 

حضور غيبتت بزرگ، دل نماز را شكست

زمين قيام كرده است به شوق اقتداي تو

بيا تمام من بيا بيا كه نذر كرده‌ام

كه هر چه دارم از غزل بريزمش به پاي تو

به انتظار تو دلم نشسته سبز مي‌شود 

بيا ببين كه شاعرم ولي فقط براي تو

(رـ رجایی)

 

نويسنده:پوپک |  شنبه 1386/02/08
موضوع: | لينک ثابت |

    بارقه ی امید

امروز بعد از نماز، وقتی دستان ناقابلم را مثل سفره‌ای خالی به سمت آسمان باز کردم و از ته دل چند بار برای فرج مولا دعا کردم، به دلم آمد که نیّتی کنم و تفألی بزنم،« بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد»...

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/02/07 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    سلام به منجی

سلام، یک نکته رو می‌دونستید؟ همه‌ی ادیان در انتظار یک منجی جهانی‌اند و این رو می‌دونند که سرانجام یک روز میاد و اونها رو از بدبختی هاشون نجات میده. میاد تا صلح و صفا و عدالت برقرار کنه و ریشه‌ی ستم و ستم‌گری رو از روی زمین قطع کنه. ما مسلمون‌ها هم معتقدیم که یه روزی اون پرچم دار عدالت و شجاعت، همون که پیامبرمون نوید اومدنش رو داده میاد و دنیا رو پر از شکوفه می‌کنه. پر از عدل، پر از صلح و پر از لبخند...

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/01/31 ادامه مطلب
موضوع: | لينک ثابت |

    درنگ

سلام، بیا چند دقیقه خودمونی با هم حرف بزنیم. تا حالا به دور و اطراف خودت نگاه کردی ؟ نه کمی فراتر، به شهر و محل زندگیت دقت کردی؟ با خودت نگفتی: چه دنیای عجیبیه؟ دنیایی که در آن خیلی‌ها هدفی دارند و خیلی های دیگه همین طور بی هدف وقتشون رو تلف می کنند. راستی چرا مردم از فکر کردن گریزانند؟ چرا دو دقیقه نمی شینند با خودشون خلوت کنند و بپرسند: راستی ما برای چی خلق شدیم؟ اومدیم تو این دنیا که چی؟ و تو تا می آی این پرسش ها رو بپرسی، سر و صدا می ره به آسمون؛ داد و فریاد خلایق در می‌آد. انگاری می‌خوان دست و پاشون رو ببندن. به نظر شما طرح این سئوال عجیبه؟ نظر شما چیه؟ هدف شما از زندگی چیه؟

 

نويسنده:پوپک |  پنجشنبه 1386/01/30
موضوع: | لينک ثابت |

    سپاس

ای خدای پاک و بی انباز و یار / دست گیر و جرم ما را درگذار

یاد ده ما را سخن های رقیق / تا تو را رحم آورد آن ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم زتو / ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن / مصلحی تو ای تو سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی / گرچه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین مینا گری ها کار توست / این چنین اکسیرها زاسرار توست

خاک را و آب را بر هم زدی / زآب و گل نقش تن آدم زدی

                                                                (مولوی)

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/01/29
موضوع: | لينک ثابت |

    حوالي شعر

         

سلام، عرض ارادت بنده، قطعه شعری تقدیم به شما:  

شبي ستاره چشمش ظهور خواهد كرد

 

مرا ز غربت اين كوچه دور خواهد كرد

 

طلوع مي‌كند از سمت آسمان مردي

 

نگاه پنجره را غرق نور خواهد كرد

 

هزار حنجره آواز سبز و شورانگيز

 

نثار اين نفس سوت و كور خواهد كرد

 

و واژه‌هاي پر از انتظار مي‌دانند

 

كه از حوالي شعرم عبور خواهد كرد

 

مي‌آيد از دل ويرانه‌هاي شب مردي

كه جاي پاي خدا را مرور خواهد كرد

                                         (م ـ بزم آرا)

 

نويسنده:پوپک |  چهارشنبه 1386/01/29
موضوع: | لينک ثابت |