تبليغاتX
<-BlogTitle->

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

    خدا کند که بیایی

     چه‌قدر منتظرم من، خدا کند که بیایی                نشسته پشت درم من، خدا کند که بیایی

از آن درخت شکسته، از آن پرنده‌ی خسته            هنوزخسته ترم من خدا کند که بیایی

     همیشه در سفری تو، بهار و برگ و بری تو        درخت بی ثمرم من، خدا کند تو بیایی

     غریب مانده‌ام این‌جا، غریب مثل پرستو            شکسته بال و پرم من، خدا کند تو بیایی

     شب است و ماه تویی تو، نشان راه تویی تو       ببین که در به درم من،خدا کند که بیایی

 محمد رضا احمدی فر  

 

 

نويسنده:پوپک |  سه شنبه 1386/05/23
موضوع: | لينک ثابت |

    جمعه های دلتنگی(4)

مولای خوب غزل های من سلام.
سلامی دوباره به آن یار در پرده، به آن همراه غایب از دیده. مولای جمعه‌ها و آقای لحظه‌ها. او که داد غم تنهایی خویش را به نزدش می‌بریم و عرضه می‌داریم:
« دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی»
مولاجان! غروبی دیگر از راه رسید و ما هم‌چنان انگشت حسرت به دندان واماندیم. غروب جمعه و دلتنگی‌هایش، غروب جمعه و بی‌قراری‌هایش و این دل خونی‌ها تنها از آن ما نیست. دیدگان شفق نیز از فراقت به خون می‌نشیند. و به یقین:« مانده که بیند مگر لاله‌ی حمرای تو»
آقاجان! دنیای بی تو با تمام وسعتش زندانی بیش نیست؛ با تمام به اصطلاح آزادیش اسارتی بیش نیست و با تمام آسایشش جنگ و جدالی بیش نیست. ما، اسیران کره‌ی خاکی، دیگر فراموشمان شده است که روزگار شادی‌ها نیز خواهد آمد. آن چنان به خود مشغولیم که از تو دور مانده‌ایم و این درد بزرگ را مرهمی باید. و چه درمانی بهتر از طلوع خورشید جمالت. ابر غیبت را کنار بزن. گرمای وجودت را به جان افسرده‌ی زمینیان بتابان و بیا

«بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد/ زبس که خون دل از چشم انتظار چکید»

 

نويسنده:پوپک |  جمعه 1386/05/12
موضوع: | لينک ثابت |

   

Ashura 22

روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی

گفت تو غرق گناهی گفتمش یارب بلی

گفت پس آتش نمی گیرد چرا جسم و تنت

گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی

 

نويسنده:هدهد |  دوشنبه 1386/05/08
موضوع: | لينک ثابت |